|
چیزی شبیه گلایه...
|
مردم زیر خط فقر به جان آمده اند
این دگر صحبت بی دینی و دینداری نیست!!!؟؟؟!!!
با شما که آبروی دل را بردید
شما که افسار عشق گسیختید
و زالو وار در وجودش رخنه کردید
آنجا که پاکی سیب را میبینید و
دست از چیدنش بر میکشید
ستاره ای می سوزد و
شب لب آسمان را می دوزد
آنجا ست که بوی اشک تازه می آید و
صدای شکستن قلبی
گوش پنجره را می خراشد
وعشق آبستن تنفر می شود
با شمایم
آری با شما که اینگونه عشق را به بازی گرفتید
و در منجلاب قمار تنهایش گذاشتید
آه اگر حوا می دانست
هرگز سیب نمیچید. . .
(این هم دل نوشته ای از من)
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز
(فروغ فرخزاد)
برایت از باران گفتم
نحس پنداشتییش
از پاکی سیب گفتم
مزحک خواندییش
و برایت از پروانه می گفتم که
به دار آویختییش. . .
" مرجان" ۴:۳۰ صبح
پروانه وار
میان کوچه باغ عطر سیب می دویدم
تو تک گلی که کوره راه را نشان دادی
چگونه اعتماد کنم ؟
به شما روبه هان انسان نما
آنگاه که قداست باران را به سوال می برید
و دم از آدمیت می زنید ،
چشمها یتان بوی سم می دهد
همه تان آفت زده اید
چگونه باور کنم، مصونیت سیب را ؟
وقتی باور هم به خود باور ندارد
"مرجان" ۱:۱۵ بامداد
موسیقی بی کلام پلکهایت
از پرچین تنهایم گذشت
پژواکش، هنوز جاده های دلم را طی می کند
و،خاطرم مملوء از عطر یاس های وحشی
گویی سپیدی از من عبور می کند...
"مرجان" ۱۶:۲۰
کاغذ، سجدگاه کلمات
و، نگاه من کوک خورده به سقف پر از خالی می شود
تنها پنجره تنهایم را می گرید
"مرجان" ۲:۵۷ بامداد
کار من اه کردن است
ای به فدای چشم تو
این چه نگاه کردن است ./